تبليغاتX
مسافر شب

برای تو ای اسطوره ی همیشه...!

این نوشته یه تبریک برا روز تولد 

که از طرف دوست عزیزم  برا یه عزیز از راه دور...

  تقدیمی   ـ  م.ر  ـ

نمی دانی چه سخت و دشوار است از تو گفتن٬ از تویی که کلمات هم در نزد کمال وجودت در

تشویش اند٬ ثانیه ها می گذرند٬ تیک تاک عقربه های ساعت به من نزدیک شدن لحظه ای زیبا

 را یاد آوری می کنند...

                   لحظه لحظه٬ ثانیه ثانیه٬ نزدیک می شوم...

دوست دارم بی مقدمه بگویم این جا هر لحظه ام به یاد توست...

ای شیرین ترین حادثه ی زندگی ام !

                          ای تلخ ترین خاطره ام در دیار غربت !

   تو را تا وسعت  تنهایی هایم٬ تو را به بلندای آسمان٬ تو را تا عمق کهکشان ها

                                                                                      دوست می دارم!

برای تو می نویسم و تنها به تو می اندیشم.در هزار کوچه ی قلبم٬ اسم تو هنوز می پیچد٬ هر

روز با آهنگی از احساس٬ دفتر احساسم را ورق می زنم و روز های پر از عشق و عطر اقاقی

 را به یاد می آورم٬ شاید هنوز باور نداشته باشی که

 من بی تو هزار بار در هر لحظه خواهم مرد.

با تو زیستن در پاییز٬ زیباتر از تصویر اسکله های چوبی در چشم انداز مه آلود خیال شاعر

است.چقدر از تو گفتم٬ با تو شدم و چقدر بزرگترین ها را در مقابل تو حقیر دیدم.

با چشمانت می توان آسمان ساخت.می توان مهربانی هایت را به وسعت بی کران ها کنار هم

چید.

در کنار تو می توان تصویر کرد زندگی را و عاشقی را نفس کشید.

نازنینم در این لحظه ی ناب می خواهم از ثانیه های ترد و قشنگ روز نخست بودنت بگویم

ای دور از من و نزدیک تر به من !

در برهوت کلمات ذهنم دنبال واژه  ای می گردم که در خور وجود نازنین تو باشد

اما فقط می توانم با تمام صداقتم بگویم وقتی مهتاب از پیچک های

باغچه ی امید بالا می رود٬ تو در قلب من شکوفا می شوی٬ تویی که از هر

گلی زیباتری.

مهربان ترینم بدان که تنها بهانه ی زندگیم تو هستی و زیباترین ترنمی که در کوچه باغ دلم

پیچید و هوا را بهاری کرد.

ای پاک ترین هدیه ی خدا به من !

کاش می دانستی که عشق و صداقت را از تو آموختم و هر چه خوبی ست را در نگاه تو تجربه

کردم. کاش می شد تمام گل ها و پروانه های دنیا را برای یک لحظه قرض گرفت و از آنها

 حلقه ای ساخت و بر قامت مهربان و استوار تو آویخت و وازه ای یافت و به آن گفت چقدر

می ستایمت نازنین من !

یک شب مانده به بهار٬ تقویم ها تمام  می شوند. چند روز٬چند تقویم را با نگاه

تکراریت تمام کرده ای؟ تو نگهبان چند خاطره ی خاموشی؟

کدام امید را در لحظه های رفته جا گذاشته ای؟

چند روز در پیله بودی و چند بار پروانگی کردی؟ افسون بس است است٬روزهای پر معما در

راهند...!

مگذار افسون بزرگ زندگی با قد کشیدنت کوچک شود٬هیچ به بال یک

پروانه خوب نگاه کرده ای؟

نگو که زندگی٬ بی تفاوتی در برابر تکرار هاست. هر وقت دلتنگ شدی مثل آسمان بی بهانه

ببار٬ آنقدر ببار که آبی و آفتابی شوی. زندگی تکرار آبی و آفتابی شدن هم هست.

با من از رویاهایت بگو ! بگو کنار آمدن کدام آرزو چادر زده ای؟

تو از  رفتن بارها باز گشته ای و همیشه جاده ها تو را با خود برده اند .گاهی به علف های

کنار جاده نگاه کن.روی آنها پا برهنه پا بگذار و نرمی و خشکی شان را در حالیکه به آسمان

 آبی خیره می شوی خوب احساس کن !

خنده هایت را در خیابان های دیروز جا مگذار و از پشت پنجره ی باران خورده

 به ماه نگاه

 کن!

شبی٬ لحظه ای٬ ثانیه ای در تقویم هست که تو خوب نمی دانی کدام شب است٬ و آن شب

بهترین شبی است که ماه تو را می بیند٬ آن شب ماه به نگاه تازه باز شده ات که

 پر از معصومیت و عشق بود و هست٬ چشمک می زد...

آن شب باران شاعرانه ترین آهنگ دریایی اش را می نواخت٬ آن شب درخشش مهتاب

 وجودت٬ هدیه ی خداوند را به قلب ساکت و پر از عشقم نمایان کرد.

عشق هدیه ی خداوند است به بندگان و تو آمدی تا زیبا ترین هدیه ی خدا را تجربه کنم.

ای زیباترین غزل زندگی ام !

این را بدان که طلوع زیبایت بهانه ای شد تا بگویم چقدر دوستت دارم٬ صدای خنده هایت

زیباترین نوای لحظه های بی تو بودنم است و لحظه ی ناب شکفتنت همه ی دنیایم...!

آن روزها که تو نبودی٬ دلم ابرکی بود با میل به باریدن اما تو آمدی و پروانه ی عشق را

در حریم دلم به رقص آوردی.

به یمن آمدنت هزاران ستاره ی آبی بر آسمان دلم خندید تا من باورم شد تو در کنارم هستی

و تنها برای قلب تو که اولین و آخرین حکایت بی انتهای عشقم هستی٬ می نویسم که:

                                                                       دوستت دارم.

دوست دارم تو را با بهترین واژه ها بستایم٬...

ای ترنم بهار در شب های تار من !

کاش می شد آسمان را با ستاره ها چراغانی کرد و گل ها را از تمام باغ ها چید٬هزاران یاس

سپید را به همراه یک دنیا عشق پیشکش قلب مهربانت میکنم تا بدانی چقدر دوستت دارم.

آنگاه که لبخند هایت شادم می گرداند٬ آنگاه که اخم هایت

خط غربت در پیشا نی ام ترسیم می کند و آنگاه که با شنیدن صدای گرمت عمق وجودم

 به لرزه می افتد٬

در دل به یقین میرسم که بی حد

دوستت دارم

و این احساس بی دریغ تنها از آن توست٬

ای بهترین و زیباترین هدیه ی معبود در طول زندگی ام !

وقتی ترانه ی باران با صدای گریه هایم هم نوا می شود٬

 وقتی آسمان٬ گرمای آفتابش را از من دریغ می کند٬

 وقتی ماه٬ روشنایی اش را از من پنهان می کند٬

آنگاه قلبم با تمام تپش هایش تو را صدا می کند و تو مثل همیشه مهربانیت را بر ذره ذره ی

 وجودم می گسترانی...

می دانم آنقدر بزرگی که در آغوش شعر هایم جا نمی گیری

اما بدان مهربان من !

من محبت را در پاکی نگاهت معنا کردم و صداقت را در وجود مهربانت حس کردم.

می دانم حرف هایم همان تکرار نگاه هایمان است

اما بگذار آرام و بی صدا

    از ته دل فریاد کنم    و بگویم

                                                 " عاشقانه دوستت دارم"

                                                                                ـ  تولدت مبارک  ـ

 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در دوشنبه 16 آذر1388 ساعت 12:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بغض های این دل تنها و شکسته...

مدت هاست که می نویسم از خودم، از تنهایی هایم،از بغض هایی که غروب های بی کسی گلوی

 احساساتم را می فشارد و همچون دندانی سخت لبهای شادی ام را می گزد٬ ولی امروز

می خواهم که تنها برای تو بنویسم دستانم خالیست٬ وسعت مغزم به اندازه ی اندوخته قطره های

عشق تحلیل رفته و دستانم توان رقم زدن تصویر دوری تو را ندارد.

هر روز به خودم می گویم تو نیز به یاد من هستی٬ بر خواهی گشت از آن عبور سخت بی بهانه

 و من سالهاست در انتظار چشیدن این واقعیت رنگی روی پاهای ایثار ایستاده ام.

قلب زمین از وقتی که رفتی یخ زده٬ نمی دانم این بهار های کذایی از کدام درون می جوشد؟!

وقتی که هنوز نیستی در شگفتم چرا نهال های باغچه ی تنهاییمان قبای شادی بر تن می کنند و

 آسمان اشک امید بر چهره ی زمین می پاشد...

وقتی تو نیستی در شگفتم چگونه زمین توان گام بر داشتن میان انبوه معلقات را دارد؟!

تو کنارم نیستی و زندگی هنوز جاریست ! خورشید به عادت سالها تکرار٬ صبح ها به استقبال

دیدگان تازه متولد شده می آید و شب ها با کوله باری از غم به دیار رفتگان سفر می کند؟!

تو کنارم نیستی و همه این چنین بر رخش روزگار می تازند؟!

 

لحظه های تنهاییم را تنهاتر از پیش سپری می کنم،خسته ام از تمام ثانیه هایی که

پوچ و بیهوده از کنار تنهاییم میگذرند،دلتنگ دلخوشی هایی هستم که فریبی کودکانه

نباشند،شادی هایی که وجود آرام تو نصیب دل کوچکم می کند،من از این شب گریه

های قشنگ تو را می خواهم، تو را که می دانم همیشه برای دل تنهایم می مانی...

کاش... کاش.... کاش...!


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در دوشنبه 13 مهر1388 ساعت 12:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شب

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در دوشنبه 13 مهر1388 ساعت 12:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گام های نرسیده !

بر جاده های عبور تو جای صمیمیت بهار مانده و عشق همیشه با نام تو به یادم می آید...

من از شکوه هزاران خاطره تو را بیشتر می شناسم.وقتی سفره ی احساسم را پهن می کنم٬

حریص می شوم بر دیدار تو و تو را از میان هزاران دقیقه فریاد می زنم.

تو را جست و جو می کنم در نامه های عاشقانه و می سازمت آن طور که می خواهم.تو را به

آشیانه ی پاییز میبرم٬ در عمق جنگل وحشی احساسم در کلبه ی محقر چوبی که چراغش

همیشه به عشق تو روشن است.

این واژه های مهر را نثارت می کنم و تو باز هم با جادوی لبخند نگاهت به من امید می بخشی

تا باز هم بتوانم بنویسم...دوستت دارم.

امروز گذر خواهم کرد از ساحل همیشگی قلبم و بر دیواره ی قایق شکسته ی وفا تکیه خواهم

زد.زردی رخسارم را می بینی و هیچ نمی گویی!

با رفتن تو٬ یأس و نومیدی در کوچه پس کوچه های قلبم قدم می گذارد و من به خاطر تو

لبخند می زنم...

فرصتی نمانده٬پاهایم خسته است٬ باید رفت.باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت مرده.

نمی دانم چگونه٬ چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند؟

شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه ی ذهن کابوس زده ام دفن می کنم و با بقچه ی

 خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده ی پر از ابهام و تردید می گذرم

٬ مستأصل و ملول از نرسیدن و چشم به راهی که هیچ امیدی به پایانش نیست.

گام های لرزانم سکوت شب را می شکند و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گام هایم

 می پردازم٬ گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند...!


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در یکشنبه 12 مهر1388 ساعت 12:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تنها

در هیاهوی سرگردان شبی مهتابی چشمانم برای تو بی تابی میکند٬ پریشان گریه های شبانه ام

 به خاطر دوری از توست.دستانم گرمی دستان آرامت را می خواهد و می سازم خاطره هایم آن

طور که می خواهم.

آواز دل تنهایم را گوش کن٬ بشنو ناله های قلب ساکتم را که برای دوری از تو سر می دهد٬

ببین بی تابی این مسافر غمگین و خسته از تنهایی را...


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در سه شنبه 7 مهر1388 ساعت 10:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سکوت من...

وقتی بغضم شکسته شد و نفس هایم غرق شد در اندوه بی تابی، فقط سکوت با من بود.

گاهگاهی که تنم خسته از لحظه ها به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد، شب هایی

که بالشم خیس می شد از اشک شبانه و حسرت، فقط سکوت با من بود دیریست با درد خود هم

 آشیان شدهام و هنوز سکوت با من است.

کاش به جای عشق بر سکوت عاشق بودم

می خواهم برای یکبار هم که شده از خودم بنویسم، اما نمی شود! چون تو مرا از من گرفته ای

 ومن هر بار با تمام وجودم به وجود تو می رسم.

تو مالک بال های خیالم شده ای و سلطان با شکوه رویاهایم، اما هر بار که سرزده به سرزمین

 رویا هایم قدم می نهی، آرام و با وقار از دیدگانم دور می شوی و من خیالت را که همسفرم

 می شود را دوست دارم.کاش تا همیشه هایی دور مسافر جاده ی تو باشم!

به من بگو چقدر راه باقیست تا به جاده ی تو برسم؟

من بر طلوع کاغذ صبح، اسم تو را نوشتم و در مسیر پر پیچ خم عاشقی نغمه ی تو را سرودم

و با کوله باری از خیال و آرزوهای محال در آسمان زندگیت به پرواز درآمدم.

سهم من، عاشقی شد و هیچ...

آتشی از عشق در دل پنهان نموده ام و خاطراتی از نهال جوانی را تفسیر کرده ام.در جاده ی

خیس شب قدم می زنم بدون اینکه درختی در عبورم باشد.پرنده ای بر شانه هایم می نشیند

و من از فصل ها می گذرم و در متن شرجی آوازم بال و پری به پرواز در می آید.نجوای پیچک

 در باغ می پیچد و احسا س اقاقی شکوفه می کند.

بوی گلهای شب بو در نگاه باغ می شکفد و آنگاه لبخند همچون گل فردا را می بینم که با هم از

 فراخ دشت های سبز می گذریم تا همدم شاخه های شکسته در هجوم باد باشیم.

هنوز واژه ی عشق می چکد از ناودان احساسم و من در انتظار نفس های گرم بهار به شوق

 آمدن یک طلوع نو خسته از فصل حادثه های غریب تنها نشسته ام کنار پنجره ای بسته تا که

شهر خیال مرا با برق چشم های عاشق خود نور باران کنی زیبا و بعد کوچ خاطره های

دلتنگی.

صدای خنده ی مهربان تو شبیه حجم صدای بهار،دهد به روزهای خیالم رنگی...

 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در دوشنبه 6 مهر1388 ساعت 2:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آوار سرمای بی دلیل...

ثانیه های یخ زده در این هجوم سرد بر سرم آوار می شوند٬ قصه های شیرین گذشته های دور

 مثل رویایی محال٬ نزدیک نزدیک قلب تاریکم خانه دارند...

اما دریغ! و هزاران افسوس بی دلیل به سوی چشمان ناراضی ام باران می شوند.

آهسته...

                    آهسته...

سرد و خاموش مثل رخوت ثانیه های هستی ام زندگی من در هاله ای از نا مفهومی ها به

بن بست رسیده و این تاریک کره ی بی نور را که در اوج در به دری نصیبم شد باید

نگاه داشت چون تنها سر پناه روح تنها و آواره ام همین شک و رسوایی محض است...

 

برگ برگ دفتر وجودم از واژه های آفتابی لمس دستانت به رنگ صبح آفتابی شده و من

در فرصت تو را آرزو کردن به خودم رسیده ام...

من از آشفتگی نگاه آسمانیت وقت وداع به جاودانگی این عشق پر محتوا رسیده ام

من از خودم تو را پیدا کردم و از تو به خود خود ناچیزم رسیدم٬ از تو٬ از بند بند جسم و

روح پاکت به تمام رسیدن های بی ریا٬ به همه ی خوبی ها آمیخته شدم و اینک وجود من

خلاصه ای از تو و جادوی بودنت است.

فرصت نفرین رفت٬ حس شادی پژمرد٬ با تو ای یاس مهربان من! آرزوهایم مرد...

نمی دانم٬ به خدا سوگند نمی دانم٬ اگر خیال تو را هم در این شب های بی ریا نداشتم چه بر

سر تمام آرزوهای رنگ رنگم می آمد؟

 به راستی که نمی دانم چگونه با این همه غم به سر می برم؟

چگونه با طعم تلخ جدایی٬ با رنگ سیاه بی مهری صبح ها را به شب و شب ها را به

 صبح می برم؟ چطور می شود که این در به دری ساکن گریبان گیر عشق تازه جوانه زده

می شود...

        و باز هم...

                                استقامت می کنم.

       این را بدان مهربان من٬ اگر تو پاک ترین نگا ه ها را داری این مسافر شب هم

مقاوم ترین شانه ها را دارد٬ تو صبورترین همسفر دنیا را در مقابل خود برای یک شروع تازه

داری!

              با بیکرانگی این حضور سراپا آسمانی که در مقابل جسم کوچکم ایستاده

و مات نگاهش می کنم چه کنم که من حقیرترین وجود این زمینم در مقابل کسی که خورشید را

در نگاه دارد و دشت های مهربان را در دل٬ چه می توانم بگویم؟

      نمی توانم وسعت این احساس روشن را به تصویر بکشم و ظرافت و پاکی عشق تو را

           به همگان نشان دهم عظمتت را میان ستاره ها آن جا که مهتاب سر به بالین

مخملی شب  می گذارد باید دید٬ نمی دانم چگونه نصیبم شدی٬

                              اما یک چیز را خوب می دانم:

که بعد از این تنهایی من رنگی دیگر دارد.

خوب می دانم که نمی توانم به تو پشت کنم و فرصت داشتنت را به دیگری تقدیم کنم٬ تو حق

منی٬ چون خودت وقت دلتنگی دستانم٬ با هرم داغ دستانت سرما را از جسم و روحم دور

می کنی و با صدایی که هم جنس امید است را به چشمان ساکتم می گویی.

       دوستم بدار!

چرا که خداوند مرا برای تنهایی های تو فرستاد و من با اشک های کوچکم سوگند می خورم که

تا لحظه ای که جان در بدن دارم فقط به یاد تو چشم هایم را روی هم بگذارم...

                      و هر روز...

                                     و در هر لحظه...

           خدا را به خاطر این بزرگترین هدیه ی هستی شکر کنم!

داشتن سر پناه امن چشمانت برایم مثل گذشته آرزویی تازه و ناب است.

           تو هنوز هم بهترین منی که در آرام ترین لحظه ها ترس رفتنت آشوبی در دلم به پا

می کند که پایانش را حتی در دلواپسی های نبودنت نمی یابم...

تو از خاموشی ترین رویاهایم تا آفتابی که وقت صبح خوابم را می دزد در کنار من و

 به من نزدیکی. داشتن نگاهی که هر لحظه اش بهاری گم شده است٬ نعمتی است و من نعمت

   بودن تو را چگونه شکر گزار باشم؟

        من آسمانی از شعر و دلواپسی ام که وقت غروب لبخند هایت به آن نگاه کنی

که نگاه تو مثل قایق سر گردان ماهی گیر دلم می ماند که هر وقت با موج های خروشان به

سوی تاریکی می رفتم با دستان گرم مردانه اش نجاتم می داد.

آری دستان تو و حرارت جاویدش را این من دیوانه می خواهد و پاسخ سکوت تو نشانه ی

عشقی بی انتهاست.

ای عشق بی پایان! که در جای جای دلم نشسته ای و نگاهم می کنی

                                            کنارم بمان...

                                                               تا همیشه های دور...!

من و اولین زمزمه های این عشق طلایی٬ این عشق خدایی در بهت و ناباوری این شب های

سرد ایستاده ایم٬ سوز باد تمام هستی ام را همرنگ خزان جدایی کرده است٬ اما من نمی توانم

این نا به سامانی ها را باور کنم٬

        من واین وسعت و بی انتهایی عشق تو چگونه در دست زمان اسیر شده ایم؟!

به خدا سوگند باور ندارم لحظه های شوم بی خبری به تمام زندگی ام چادر سیاه ماتم کشیده

باشد٬نمی توانم تصور کنم که تو را از دست خواهم داد٬ فکر نبودنت همه ی دار و ندارم را

نابود می کند و برای فرار از این بی خانمانی تنها به خدای این احساس بزرگ که تو در آن

حاضری پناه می برم٬

                          آری تنها او برای سوال های نا تمامم پاسخی روشن است...!

 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در سه شنبه 6 مرداد1388 ساعت 1:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نگاه سر در گم مهتاب...!

  شب و تنهایی و این سکوت تلخِ٬ من واین دل خسته و شکسته ام در این کلبه ی خاموش و

  بی صدا نغمه ی تنهایی سر داده ایم٬ با هم از روزهای قشنگ اطلسی مان سخن می گوییم٬آن

   لحظه هایی که وجودت همچون فروغ بی انتهایی می درخشید...

  هنوز هم طنین گرم صدایت را در خانه ی اول ذهنم به خاطر دارم٬ هنوز هم آن برق نگاهت در

  مقابل چشمانم است.

  به من بگو دلیل این انتظار یلداییم را٬ مهربان من! تا کی در فراق تو برای تو غزل سرایی

   کنم؟  تا کدامین لحظه من باید شاعر لحظه لحظه های تلخ تنهایی باشم؟

   یاس من بگذار با تو بمانم...

  می دانم٬ خوب می دانم که عشق یک قطره برای دریایی چون تو اهمیتی ندارد٬ اما این قطره

   برای رسیدن به دریا از هیچ راهی دریغ نمی کند٬ از میان سنگلاخ ها٬ از عمق خاکی تشنه٬

   از پهنای آسمان آبی٬از میان تمام رودخانه ها٬ از میان تمام سنگ ها و سنگریزه ها٬ عبور

    می کند٬ از خود می گذرد و خود را با تمام عشق هدیه به دریا میکند٬ در او غرق می شود

  خود را فراموش میکند اما عشقش را نه آن را با تمام وجود به دریایش تقدیم می دارد...

  هر چند این قطره در نگاه دریا ناپیداست...

   دریای من٬ آرام من٬ من از کدامین کوچه پس کوچه های تنهایی به تو خواهم رسید؟

  کدام لحظه در تو گم خواهم شد٬ در وجودت غرق خواهم شد؟ سالهاست در معنای وجودت

   مانده ام...

  این لحظه های بارانی دلم تنها با دیدن تو قرار خواهند گرفت...

  من مسافر شبم٬ آری مسافر شب تا زمانی که به تو دست یابم.

  مدتهاست کوله باری از تنهایی و دل شکستگی را با خود در این سفر دارم٬ من تشنه ی

 دستهای مهربان توام...

                                         دریای من

                                                      آرام من

                                                                    تنهاییم را دریاب...!

یاد من باشد تنها هستم ماه بالای سر تنهاییست....

 

 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در دوشنبه 5 مرداد1388 ساعت 12:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.com


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در دوشنبه 5 مرداد1388 ساعت 11:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست...!

در غریبانه ترین لحظات تنهایی نام تو مرا به سوی امید فرا می خواند یادت تنهاییم را پر میکند

 از یک حس مرموز زیبا٬ عطر یاس وجودت تمام زیبایی ها را به خاطرم می آورد

خدایا با من بگو٬ این تنهاییم را برایم معنا کن٬ بگو این حسه عجیب چیست؟ بگو مرا به کدامین

نا کجا آباد خواهد کشاند؟ خدایا من تنها ترین تنهای دنیا و تو زیبا ترین زیبای دنیا

خدایا این ثانیه های غریب چون موجی خروشان در برهوت خاموش قلبم مرا تا کی همراهی

 خواهند کرد؟

خدایا من مسافر کدامین شبی خاموشم که این چنین تاریک است؟ آیا من تک

مسافر این شب بی پایانم؟

خدایا با من بگو٬ مرا بخوان آن لحظه که با تمام وجود تو را صدا می زنم از عمق

وجودم تو را می خوانم بگو مرا تنها رها نخواهی کرد !

خدایا وجودم سرشار از توست٬ بی تو من میمیرم٬ من تنها با یاد تو آرام می گیرم٬ بگو

این آرامش را حتی در آن ناکجا آباد به من هدیه خواهی کرد.

با من زمزمه کن این ترانه ی تنهایی را٬ تنهایی تنها هدیه ی تو به این دل بی کسم بود...

 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در چهارشنبه 20 خرداد1388 ساعت 1:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


و تنها یی تنها سهم من از عشق تو بود...!

و چه سخت است آن زمان که باید گفت خداحافظ...!

هر لحظه ام انگار آن ثانیه های سرد و خاموش تکرار می شود  احساس می کنم در این حصار غربت تو

تنها ناجی من در ثانیه های گنگ و بی معنا یی !

تو ای مهربان من با من بگو ٬بگو تا با ترنم وجودت طراوت را احساس کنم با من بگو

من در این سرزمین تنهایی بدون تو چگونه سر کنم؟ بگو غربت این دل را چگونه پاسخ

خواهی داد؟

آنقدر که از قصه ی تلخ تنهاییم نوشته ام که حتی دیگر واژه ها هم به سراغم نمی آیند...

زیباترین من تمام این لحظه های پاییزیم فدای تو٬ تو با من باش ...

با من از این ترانه ی بودنت بخوان از اینکه همیشه با من خواهی ماند...

بگو تا کی این طعنه های تلخ نصیب این قلب شکسته ام خواهد شد؟ تو ای گرمی بخش

 لحظه های سرد من! بیا پر کن این زمان پر از خالی را! من تنهاترین تنهای دنیا  تنها به 

امید  تو ای زیبا ترین زیبای دنیا نفس بر می آورم...


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 ساعت 1:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ساعت 11:11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


من همان قاب تهی خسته و بی تصویرم که برای تو و تصویر دلت می میرم...!

خاطرم نیست تو از بارانی یا که از نسل نسیم٬هر چه هستی گذرا نیست هوایت٬ بویت

 فقط آهسته بگو با دلم می مانی...!

 من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه از غصه ی توست٬ مهربان من غریبانه ترین

  لحظات چشمهایم را به تو می بخشم تا در یکرنگی ام به ساحل زیبای دلت شک نکنی !

 زیبای من! ای تمام هستی من  بهار را ببین که ثانیه ثانیه می گذرد٬ اینجا کسی است که به 

 اندازه ی  شکوفه های قشنگ و پر ترنم بهاری دوستت دارد.

هر روز دلتنگ تو بودم تو می گفتی فردا٬ فردا شد و تو باز گفتی فردا٬ امروز دل ماند و یک

 دنیا حرف٬ یک دنیا حرف که پر از دلتنگی بود...

 نازنین من تو تنها روزنه ی نگاه من به قاصدک هایی دل مرا دریاب که بی تو این

  دل به سرابی بدل خواهد شد...

بهاربيست                   www.bahar-20.com

  نخواستم با غم بسازی٬ نخواستم هیچی نگی٬ نخواستم درد دلتو دیگه با هیشکی نگی٬

 آخه عشق اجباری نیست٬ تو زندون من نمون٬ حالا که فکر رفتنی دیگه از

 موندن نخوووووووووووووووووووووووووووووووووووووون...

 تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد٬ برو فردا مال تو دیگه اینجا بر نگرد...!

 بدون این پند من: دلتو هر جا جا نذار٬ غمه با من موندنو دیگه من بعد یادت نیار!

 اگه شونت تکیه گامه پس چرا من تنها شدم؟

 چرا هر لحظه ام همیشه منم تنها با خودم؟

 یه تصویر از عکس چشات روی دیوار دلم چقدر قصه ام خنده داره چقدر بی کاره دلم...

 تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد٬ برو فردا مال تو دیگه اینجا بر نگرد...!


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 ساعت 10:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نگاهم کن که من محتاج آن دیده ی زیبایت هستم...

 دلم تنگ است دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است

 صدایم خیس و بارانی ست

 سکوت از روحم لبریز است

 نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانی ست

 من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم

 قدم در راه بی برگشت بگذاریم

 ببینیم آیا آسمان هر کجا همین رنگ است؟

 نازنین من در این حصار بی کسی تنهاترین مانده ام برگرد به این سرای بی کسی این قلب 

 تنهایم تا شاید در آن خلوتگه نیلوفرانه ی قلب بی وسعت اطلسی ات کمی آرام بگیرم!

 مرا دریاب ای خوب من!

 ببین اینجا در نا کجا آباد تنهایی کسی مشتاق آن لبخند پر مهر توست!

 بگو تا کی انتظار٬ فراق٬ تنهایی؟ 

 ای تمام هستی من تنها تو به این دل شکسته ی بی جان فروغ امیدی می بخشی...


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 ساعت 3:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 ساعت 11:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نگاه سرد...

 

 

به احترام یه عمر حسرت تا آخر دنیا سکوت میکنم شاید سکوت مرهمی باشد برای این دل

 خسته ام....

دلتنگم دلتنگ تر از دیروز تنها تر از همیشه انگار که یه دنیا سکوت رو دلم سنگینی می کنه

انگار که این ثانیه های بی انتها تنها قصد آزردن مرا دارند...

احساس می کنم که سا لها نفرین شده ی این سکوت شومم... 

ای گمشده ی شب های بی کسیم٬ این دل در حصار بی حد و انتهای عشق تو آشفته و

سرگردان است...

در این لحظه های یلدایی تنهایی تو تنها آرامش بخش این ثانیه های گنگ و بی معنای منی!

 به من بگو در این سکوت چشمانت چه چیزی را از دلم پنهان کردی ؟

وای نمی دانی چه سخت است همیشه در انتظار این باشی که این نگاه سرد به رنگ پاییز زرد

روزی بهاری شود برای این غریب جدا افتاده...!

این دل شکسته ی غریب٬ مسافر گمگشته ی بی خبر است٬ چگونه می توانم عشقت را

فراموش کنم؟ بدون عشقت این دل من مانند مزرعه ای خشک و به دور افتاده است و من

مترسک این مزرعه ی تنهاییم! بعد تو من این شب های سرد را پرسه خواهم زد نگاه تو

فروغ این لحظه ها ی تاریک و خاموش من است!

نه٬ این خداحافظی ساده سهم من از گل پونه های عشق بی انتها ی تو نبود!

بعد از رفتنت تنها این بغض صداست که خواهد ماند در گلوی من...

منتظری تنها...

                                                                   مسافر شب...


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 ساعت 4:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.comبهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت 5:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بی تو این لحظه های غریب هرگز معنا نمی شوند...

در این لحظه های بی انتها و پوچ چه تنها مانده ام...

این ثانیه ها بی تو چقدر سرد میگذرند! ای زیبای من کاش من هم کلبه ای به مسافت یک

 عشق در سرای بی انتهای قلبت داشتم! کاش چشمان بی ریا و پاکت از نگاه سرد و بی روحم 

می فهمیدند که تنها امید این دل خسته و دل شکسته تویی...

ای رویای بی انتهای من!  بدون حضور سرشارت این لحظه ها چقدر سخت برایم معنا

می شوند! در این تنهایی مطلق حتی دیگر روحم نیز مرا یاری نمی کند انگار به سمت مبهم

سرزمین دلت پر زده تا شاید اندکی آرام بگیرد گویی هنوز باور ندارد دیگر کسی در فکر او

نیست...! دیگر جایی در آن سرای پر شکوه ندارد...!

ای تنهاترین امید تنهایی هایم!  ببین این دل در فراقت چه بی تاب می تپد؟ با من بگو از

لحظه لحظه های زیبای بی من بودنت...

مدتهاست که در فراق تو از لحظه های سرد و خاموش زندگیم برات حرف ها گفته ام...

من شاعر لحظه های فراموشیم...

بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم ؟

                                             هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم

در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم

                                           با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم

مهربان من!  تنها تو این شمع بی فروغ تنهاییم را روح می بخشی٬ تنها تو به کالبد بی جان

زندگیم امیدی تازه می دهی!  مرا این چنین در گیر و دار سخت و ملال آور روزگار رهایم

مکن...

بدان این قلب فقط برای تو برای رسیدن به تو این چنین می تپد...

با من بگو راز این بی اعتنایی را٬ بگو تا کی٬ تا کدامین ثانیه ها باید در انتظار تو در این

کلبه ی نمناک و بارانی سر کنم؟ بگو این مجازات چه زمان به انتهای خود خواهد رسید؟

بگو این تنهایی تا کی ادامه پیدا خواهد کرد؟


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در یکشنبه 30 فروردین1388 ساعت 10:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در شنبه 29 فروردین1388 ساعت 5:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در شنبه 29 فروردین1388 ساعت 5:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گله دارم خدا گوش کن...!

امروز دلم گرفته...

 خیلی گرفته٬ خیلی احساس تنهایی میکنم خدا می خوام باهات حرف بزنم

 اصلا میدونی دلم از چی از کی گرفته؟

از تو از کارای تو از بی توجهی های تو... از اینکه خیلی وقته تنها رهام کردی از اینکه

 اصلا به حرفام به اشکام به لحظه های بارونی  دلم هیچ توجهی نمی کنی...

می دونم که می دونی تمام نیمه شبام پر از یه فریاد خاموش٬  از یه بغض پر از تنهایی٬ از یه

 سکوتی که بلند تر از هر فریادیه٬ سکوتی که خودت بهم هدیه  دادی برا اینکه بهت اعتراض

 کنم! خدا خیلی دلمو شکستی خیلی منو از خودت رنجوندی ...

حالا می خوام فریاد بزنم

می خوام بهت بگم چقدر ازت دلگیرم می خوام بهت بگم که تو همه چیزم تنها امیدم که همه

 کسم بود ازم گرفتی ...

گاهی که میشینم و تو تنهایی هام ته دلم با خودم حرف می زنم گذشته ها رو به خاطرم میارم 

اون سالهایی که بهت ایمان داشتم به ...

پس خوب به این قصه ی پر دردم گوش کن:

 

الان مدتهاست که توی تنهایی های خودم پریشونم... میدونی خدا باید بهت بگم باید باهات درد

دل کنم حتی اگه به حرفام گوش نکنی...حتی اگه بازم روتو ازم برگردونی...باید به ناله های

تنهایی این دل شکستم خوب گوش بدی... 

 

چند سال پیش تنها یه امید بود که به تموم زندگیم جهت می داد یه عطر تازه ای بهش می داد

 انگار که تمام روحم تنها با همون امید پا بر جا بود...طوریکه هر مشکلی که برام پیش

می اومد ازش نمی ترسیدم٬ کم نمی آوردم٬ چون  تنها پشت و پناه این امید تو بودی خدا٬

 تو...! چون بهت امید داشتم که کمکم میکنی  تنهام نمیذاری٬ چون به مهربونیات ایمان داشتم

 چون می دونستم فقط این از دست تو بر میاد٬ چون می دونستم اون بالا داری نگام می کنی٬

می پایی٬ حواست جمع منه...!

خب الان که خوب فکر میکنم می بینم اشتباه می کردم٬ اما اون موقع از ته دل بهت ایمان

داشتم٬ هر مشکلی که برام پیش می اومد بابتش ازت دلگیر نمی شدم چون می دونستم تو

بزرگتر از اون که با حقیر دل شکسته ای مثل من اینقدر بد تا کنی...

 

اما بالاخره روزی رسید که باید نتیجه ی این همه امید و ایمان و یقینم به تو٬ ثمره ی تمام

پشتکارم و٬ میگرفتم.

ایمان داشتم که کمکم می کنی از ته قلب بهت امیدوار بودم که پاسخ این همه عشق و اعتماد

به تو رسیدن به آرزوم بود همون آرزویی که یک عمر بهش امید داشتم...

اما تو بلور شکسته ی این دل و خردش کردی اونقدر که چیزی ازم باقی نموند جز یه کالبد بی

روح که فقط بلد بود به اجبار تن به نفس کشیدن بده...

فقط اینو بهش یاد  داده بودن که همیشه بشکنه و دم بر نیاره... تو از تموم دنیا فقط یه چیز به

 این مسافره دل شکسته دادی    

                                              حسرت...

حسرت تنها سهم من از اون همه محبت و عشق به تو بود٬ سالهاست لحظات زندگیم توی یه

مرداب سرد و تاریکه... مدتهاست که تنها رفیق شبهای تنهایی این سکوت بغض آلوده!

سکوتی سرد و مبهم...

کاش کمی هم به این دل تنها و بی کس نظری می کردی...

                                                                            مسافر شب...

 

 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در شنبه 29 فروردین1388 ساعت 4:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در شنبه 29 فروردین1388 ساعت 3:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گالری عكس بهاربيست


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت 3:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گل من بهار من بود

در حضور واژه های بی نفس

صدای تیک تیک ساعت را گوش کن

شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

ببین اندام تنهاییم را

که در لحظه های خاکستری

در انتظار طلوع خورشید است

این شب ها

چشم های من خسته است

گاهی اشک ، گاهی انتظار

این سهم چشم های من است

مترسک ناز می کند

کلاغ ها فریاد می زنند

و من سکوت می کنم....

این مزرعه ی زندگی من است

خشک و بی نشان

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد

سکوت را نوازش می دهند

و جای خالی آدم های شب نشین را

با نگاهی معصومانه پر می کنند

در امتداد نگاه تو

لحظه های انتظار شکسته می شود

و بغض تنهایی من

مغلوب وجود تو می شود

BAHAR 20

 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت 4:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com   تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در سه شنبه 25 فروردین1388 ساعت 11:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


با تو بودن...

نمي دانم طراوت کدامين اقاقي را پيشکش روياهاي آبي ام کردي که کلبه ي ويران شده ي دلم ، بهشت همه ي پروانه ها شد. 

 

بگذار در آرامش دريا  گونه ات غرق شوم و در احساس نقره اي ستاره ات تکثير يابم تا شايد از زندگي ، تبسمي سبز هم نصيب من شود.

 

این دل نوشته رو از وب پسری تنها برداشتم٬ خیلی نوشته ی جالبیه.

 امیدوارم که ناراحت نشه ...

 براي تو مي نويسم ....

براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست...

براي تويي كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي...

براي تويي كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردي...

براي تويي كه هر لحظه دوري ات برايم مثل يک قرن است ...

براي تويي كه قلبت پـاك است...

براي تويي كه عـشقت معناي بودنم است...

براي تويي كه غمهايت معناي سوختنم است...

براي تويي که آرزوهايت آرزويم است...

 

 

آن لحظه هاي با تو بودن .........

و آن ثانيه هاي اي که رفتي..........

يک دقيقه با تو و بي تو بودن .......

شبي که ساخته شده بود از نگاهت و نگاه خيسم..........

و در آخر خداحافظي تو براي هميشه ......

دقيقه اي که به اندازه ابديت وسعت داشت......

و دقيقه اي که بي تو بودن را حس کردم

و شکستن من را در وجودم نظاره گر بودم......

و دقيقه اي که در آن رو به تنهايي خود ايستاده بودم

و رفتنت را شاهد

آن دقيقه با همه ابديتش گذشت ...........

ولي من هر روز مي بينم که مي روي.......

کاش وسعت قلبم را می دانستی٬

کاش عمق دوست داشتن را می دانستی٬

کاش می دانستی که چقدر در دریای عشق تو فرو رفته ام٬

کاش دستان بی جانم را می گرفتی و مرا بر روی امواج آرام و زیبای دریای عشقت آرام

 می کردی.

کاش می توانستی این را از چشمانم بخوانی که آنگونه عاشقم که تاب نگاه کردن به چشمانت

 را ندارم.

کاش می توانستی صدای تپش های قلبم را وقتی که تو را می بینم بشنوی!

کاش می توانستی لرزش لبان بی جانم را وقتی که می خواهند از تو برای

 تو سخن بگویند ببینی.

کاش می توانستی التهاب و بی قراری حرف هایم را به

 هنگام سخن گفتنت بشنوی.

کاش می توانستی فریاد سردی دستانم را که دستان گرمت

 را می خواهند بشنوی!

کاش می توانستی ناله ها و گریه های قلبم را به هنگام

 رفتنت بشنوی!

کاش می توانستی پرواز آرام و سبک روحم را به هنگام در

 آغوش کشیدنت بشنوی...

کاش می دانستی که بودن باتو و حس کردن حضور سبزت را در کنار خود

 به تمام خوبی های دنیا ترجیح می دهم!

     زیبای من!

   پاسخ این انتظار را بی پاسخ مگذار...

  مسافر شب های تنهایی

 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت 3:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دل همیشه تنهایم...

امشب نشستم واسه دل خودم گریه کردم

 واسه دلی که شکست 

 واسه دلی که از تنهایی خودش بی خبر بود 

 واسه دلی که با چه امیدی بود و با چه ناامیدی مرد

واسه دلی که تو پاییز موند و دیگر هیچوقت بهار نیومد 

 این دل که مرد همه چی رو با خودش برد

دیگه تفاوتی نداره سبز، سفید ، سیاه ...

همه چیز بی مفهومه

 آدما میان و میرن....

روزها میان و میرن ....

ولی شب همیشه اینجاست .....

 سیاهی دل رفتنی نیست ....

 گریه کردم شاید اشکم شب رو بشوره و ببره ،

 شاید اشکم پاییز رو خسته کنه و بزاره بهار بیاد ...

 ولی دیگه سیل اشک من هم طاقت غم پاییز رو نداره

 باز دلم شکست

 تو آیینه نگاه کردم

 تو عمق چشمام غم رو دیدم

 و تو اون سیاهی تنهایی رو دیدم

و عکس دل شکستمو کنار رودخانه

 زیر بارون اشکام....

 امشب نشستم واسه دلم گریه کردم

 واسه دل خودم

 واسه دل تو

 واسه دل همه اونایی که شبهاشون صبح نداره

 واسه دل همه اونایی پاییزشون بهار نداره

 امشب نشستم واسه دلم گریه کردم

 واسه دل خودم

 واسه دل تو

 واسه دل همه اونایی که  نگاهشون به آینده فقط عمق غمو تو چشماشون می بینند ...

امشب نشستم واسه دلم گریه کردم

 واسه دل خودم

واسه دل تو

واسه دل شکسته رویا

واسه غصه پاییز

واسه تنهایی کاج تو زمستون

واسه قطره اشک قناری

 واسه بارون

 واسه دریا ...

واسه دلی که مرد .....

شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود...

 

 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت 5:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کجاست هسته ی پنهان این ترنم مرموز؟

سلام ای ترانه ی شب های تنهاییم! ای زیبا ترین رویای خواب های کودکانه ام!

هیچ می دانی که سالهاست در انتظار تو فقط می گریم؟ بگو تا کی این فراق و تنهایی پاداش

آن همه عشق من به توست؟ با من بگو٬ بگو  تا کی این چنین باید دیوانه وار به دنبالت حیران

باشم؟ 

تو ای تنها دلیل من برای زندگی! تا کی این نامهربانی ها؟ بگو این تاوان چیست؟

با من بگو ٬تقاص کدامین اشتباهم را به این گونه باید پس دهم؟

من به کدامین گناه مستحق این همه عذابم؟

نمی دانی خوب میدانم که نمی دانی در این سال های دوری از تو روزگار چگونه برایم رقم

خورد؟ ای تمام هستی من! و بعد از رفتن تو این دل من تنهای تنها شد...

 شکست از دوریت بلور دل کوچک عاشقم...

ای زیباتر از تولد گل های ارغوان! در برگ برگ کتاب زندگی ام نام تو را حک کرده ام٬

فقط نام تو را! نمی دانی چقدر حرف برای گفتن دارم چقدر دلم می خواهد که تو٬ تنها تو سنگ

صبورم باشی و به حکایت های این دل بی کسم گوش فرا دهی...

ای قشنگ ترین خاطره ی من از زندگی! بیا تا با طراوت وجودت لحظه ای جان بگیرد این

روح خاموشم! کاش آن زمان که می رفتی از نگاهم می خواندی که چقدر از رفتنت شکستم٬

تنها شدم...

کاش می دانستی که بی تو من خواهم مرد ...

تنها خواهم شد...

                                     زیباترین من!

                                                              در انتظار توام...

                                                                                  برگرد!

                                                                                            مسافر شب


 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت 4:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


من و تنهایی

دوباره شب٬ دوباره سکوت٬ دوباره تنهایی٬ دوباره من و یک دنیا خاطره.

دوباره تنها شدم٬ دوباره دلم تنگ است به اندازه ی غم یک گل پژمرده.

به اندازه ی سوز و تب یک دشت باران نخورده...

 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت 4:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


" تو،تنها تو، همه چیز نداشته هایم "

به خاطر تو و برای تو روزهاست که شاعرم.من شعر دیوانگی ام را نمی سرایم٬من از حال و هوای پاک عشق تو حرف می زنم که در رگ و ریشه ی وجودم خانه دارد.

ای قشنگ ترین دلیل برای سروده هایم٬ ای صاحب تمام ترانه هایم!

من با همه ی این وجود کوچک ترا دوست می دارم که برایم عزیزتر از عزیزترین هایی.

ای عزیز دل تنهایم! بیا و برای لحظه لحظه های دلواپسی این مسافر خاموش٬دنیایی از صدا

و شادی باش٬ چرا که تو را بیش تر از تمامی خوشی های دنیا دوست دارم و از من نپرس

برای چه به خاطرت دیوانه می شوم چون دوست داشتنت هیچ دلیلی نمی خواهد٬مطمئن باش!

درد تو حس زیبا یی است که من را در خود نمی شکند بلکه ویرانم می کند و از من وجودی

می سازد پر احساس لطیف عشق تو...

شعر خوش رنگ حضورت٬ واژه واژه های دل من است که زبان گویای احساسم می شود.

تو همین جایی که قلبم این چنین سخت و محکم به سینه ام عشق را می کوبد و روی جسم من

نام زیبای تو جاویدان می ماند.

در وجودم غیر لبخند تو خاطره ی شادی نمی بینم و در زمزمه ی صبح قشنگ فردا٬ امید وصال

تو را یادگار شب های دراز بی خبری می دانم.

ای نام تو مقدس مثل باران٬ مثل سپیدی ایمان٬ فریادم بزن که از حس سرشار عشق لبریزم

می کند صدای آرام تو!

وقتی با یاد تو تنهای تنهایم٬ وقتی کنار غم هایم مرهمی نیست تا آرامم کند٬ وقتی هیچ کس را

ندارم که شانه هایش تکیه گاهم باشد.

آن وقت که درد دل هایم در درونم بیداد می کنند تنها یک چیز آرامش را به یادم می آورد

و

آن خاطره ی زیبایی است که می گوید تو هستی و چه عاشقانه یاد تو آرامم می کند.

فکر اینکه که تو هم مرا در خیال می پرورانی٬ حس خوب دوست داشتن تو٬ به تمام غصه هایم

رنگ شادی می زند.

رویای محکم شانه های تو تکیه گاهی می شود سخت استوار و در این تنهایی قشنگ که با تو

 خواهم بود .

حرف هایم را می شنوی ای که کنارم نیستی اما با یادت شادم. عشق تو زندگی را از نو٬ از

دوباره برایم باز می گوید

 و چه مهربانانه به این شاگرد خاموش نام تو٬ نام امید را یاد می دهد.

من تو را یاد می گیرم با حرف حرف واژه ی امیدواری٬ آری تو را به یادم می اندازد قصه ی

تکراری وصالت.

                               به یادت هستم تا جان در بدن دارم...

خسته ام از تمام کسانی که بودنم برایشان معنا ندارد.از همه ی این آدمک هایی که هر روز در

 مقابل چشمان تنهایم زندگی می کنند اما مرا نمی بینند.از همه ی این تنهایی سرد و دلگیر

بی زارم...

دلم خانه ای را می خواهد که تمام مهر٬ تمام عشق را به دستان خاموشم هدیه کند.کاش زود تر

 می آمدی تا قلبم این چنین خسته از زمانه و مردمانش تنگ لبخندت نشود !

و دلم تنگ است ٬ دلتنگ اخم هایت٬ طعنه هایت و تمام کارهایت که برایم عزیزترین هایند و

نا مهربانی هایت.

کاش زودتر به سراغم بیایی و با زبان بی زبانی بگویی در سرایی پر از تازگی و عشق منتظر

 منی که با قدم هایم خوشبختی را آغاز کنی و تا ابد برای غربت چشمانم عاشق ترین خواهی

ماند!

تو می آیی و من صدای نفس هایت را دوست دارم که نام مرا صدا می کنند و از لبخند و خوشی

 حکایت ها دارند.

تو می آیی٬ آن روز را حس می کنم که پر از مهر و عطوفت است و خیلی نزدیک تر از این

 واژه ها!

صدای تو به یادم می اندازد که هنوز کسی عاشقانه دوستم دارد. نگاه تو٬ همیشگی ترین

و جاودانه ترین امید من است.لبخند تو می گوید زندگی جریان دارد و قلب تو برای دل تنهایم

 سخت بی قرار است!

اخم هایت را بیش تر از هر چه که در دنیا خوب است دوست دارم و وقتی فریاد می زنی از

همیشه بیش تر تو را می خواهم.

وقتی صدایم می زنی٬ وقتی بی دلیل نگاهم می کنی  و هر گاه از روی اجبار به من می خندی

نمی دانی چقدر زیباست حس اینکه تو هم مرا دوست داری و این احساس من به تو آنگاه

اوج می گیرد که سردرگم و خشمگین و اخم آلود بر سرم فریاد میزنی مهربان من!

تو را همان طور که هستی می خواهم و خواستنی تر از تو چیزی نیافته ام که جایگزینت کنم.

جای تو این جاست میان قلب بی کسم!

تو ای گرانبهاترین هدیه ی آسمانی!  ای عشق بزرگ و بی انتها!  تا به کی نگاه سر در گم

چشمانم بدرقه ی راهت باشند؟ تا به کی منتظر لبخند مهرآمیز تو٬ لحظه ها را مقابل سکون

 لبهایت به سر کنم؟  نمی دانم تا کدام روز باید غصه دار بی مهری هایت٬ در بی خبری چشمانی

که هیچ نمی گویند شب به شب٬ ستاره به ستاره و قصه به قصه٬ انتظار بکشم و تو نمی دانی

که انتظار چقدر سخت معنا می شود برای این وجود کوچکم!

دلم تحمل این همه دوری٬ این همه فاصله ی سرد را ندارد٬ به دادم برس ای امید عمرم٬ به دادم

برس تا در تنهایی نمیرم...

با همه ی حس و ذوق بی کرانم به تو٬ با تمام شور دیدن تو٬ با هر چه که از عشق به یادم

 می اندازی و با داغی لبخند آشنایی برایت قصه ای ساخته ام تا اگر به سراغم آمدی به لا لایی

شبانه ام کنارم آرامش بگیری و می دانم که می گویی کدام شب؟ از چه حرف می زنی؟!

از همان شبی که من با تمام توانم در تقویم دوران به دنبالش می گردم تا تو را مهمان کنم در

کلبه ی عشق و تو می گویی کدام خانه؟ کدام میهمانی؟

همان سر پناهی که من با احساس شاعرانه ام با لطافت لحظه های انتظار و با مهربانی های قلب

 تو خواهم ساخت تا در آن زندگی کنیم٬ آنگاه خواهی گفت چگونه با من زندگی کنی ای...

و من با همه ی وجودم می گویم با هر چه که در دل و جان دارم٬ با قلب درد دیده ام. با چشمان

به اشک نشسته ام٬ با حس بیکرانه ام به عشق تو و با امیدواری به معبودم.

 

به هر کجا که نگاه می کنم چیزی از تو به نشانه است.در تمام لحظه های زندگی٬ یادگاری باقی

 ست که تو را به یادم می اندازد. به آسمان که نگاه می کنم به یاد مهربانی های پنهانت می افتم

و با دیدن خورشید٬ گرمای حضورت برایم تکرار می شود.

دریا نماد کوچکی از قلب خوب توست و آبی آسمان وصال تو را یاد آور می شود و همه جا و

همه چیزعشق تو را به خاطرم وصله می زند٬ تو را همیشه در قلبم و در کنار بغض هایم به

ودیعه دارم ای آسمانی تر از ابرهای بارانی!

ساکت و سرد و خاموش٬مات و سردرگم و بی هوا٬در دنیای خودت چه با آرامش زندگی می کنی

و از دردهای من٬ غصه های من و اشک هایم بی خبری.

تو از احساس نیلوفرانه ی دستانم وقتی محبت را می جویند بی خبری٬تو از من٬ از صدای

 ترانه های غم زده ام بی خبری٬آری تو از سکوت جادویی چشمانم هیچ نمی دانی و تنها به

ظاهر شاد این مسافر تنها چشم دوخته ای !

دردهای دل مرا مرهمی نیست جز دلداری های کوچک تو٬ اما دریغ می شوند از من تمام چیز

هایی که اندوهم را می کاهند. غم آگین تر از هر روزم! در این لحظه که برای تو اما به خاطر

خودم شعر واره هایی ناچیز را می نویسم.

خسته ام از کوله بار بغض های شکسته و در حال آتش گرفتنم از شدت دربه دری هایم به

خاطر عشق به رسیدن تو!

هیچ امیدی غیر از تو نمی یابم!

                                                          ولی افسوس که تو...!

 

                       مسافر شب...

 


 

نوشته شده توسط "تنهاترین مسافر شب" در شنبه 22 فروردین1388 ساعت 3:36 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت